همه چیزدان

حرفام گل انداخته بود و تمام مجلس سراپا گوش بود و به حرفهای من گوش می دادند و خیلی ها با تکان دادن سر حرفهای مرا تائید می کردندف از این شاخه به آن شاخه می پریدم و از سیاست تا اقتصاد و فضانوردی و نانو فناوری و .... هرچه بگوئیم صاحب نظر بودم

و خلاصه حرف نهایی را در همه بحث ها من میزدم و بقیه هم به هر دلیل قبول میکردند، کانال تلوزیون را صاحب خانه  عوض کرد تا بازی فوتبال رو ببینیم بازی شروع و شد و دو تیم بی محابا به دروازه های هم یورش می بردند و بازی سخت درگیرانه ادامه داشت که .... برخوردی در محوطه جریمه یکی از دو تیم صورت گرفت و داد  هواداران دو تیم در ورزشگاه و شبه ورزشگاه خانگی ما به هوا رفت اما انگار نه انگار چون داور با حرکت دست دستور به ادامه بازی داد بحث ها در خانه شدت گرفت و هر کسی چیزی می گفت تا من وارد صحنه شدم و گفتم که صحنه پنالتی بود و داور را خریده اند و این حرفا ....که یک مرتبه یکی از نوجوان های مجلس گفت که به دلیل اینکه مدافع زودتر به توپ رسیده پنالتی نبوده است، عصبانی شدم و داد زدم بچه تو چه میدونی وقتی تو دنیا اومدی ما چند تا جام جهانی دیده بودیم، خلاصه طرفدران تیم با من همراه شدند و آن پسرک مثل داور آماج حرفهای ما قرار گرفت، معنی ندارد جایی که بزرگتر هست کوچکتر اظهار نظر کند....مگه اینطور نیست؟....واقعا عجب آدمهای خوبی هستیم!!!

/ 3 نظر / 12 بازدید
انصاری

سلام توصیف زیبایی بود باسپاس

م.الف

باز آمدی از صبح از عشق چون خورشید سر برامد احساس کوه رفت شب رفت سیاهی گم من در خایل گم از حرف کم از شعر در غم. م.الف

حاجی

چطوری سید.. . خواندم ..اینقده جالب بود که به یاد ژست مشابه خیلیها افتادم. خنده ام گرفت طوری که اهل خانه به سلامت عقلم شک کردند، گرچه خودم یقین داشتم..!